Waiting 4

wait for the one who is constantly reminding you how he cares a bout
you & how much lucky he's to HAVE YOU
در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد تو بیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست
و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
Nice picture & lovely text

wait for the one who is constantly reminding you how he cares a bout
you & how much lucky he's to HAVE YOU
در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد تو بیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست
و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
A real friend is one who walks in,when
the rest of the world walks out
یه دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد که تموم دنیا از پیشت رفتن
Remember that the best relationship is one in which your love for each other
exceeds your need for each other.
به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه اي است كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به
يكديگر فزوني يابد.

Once a year, go someplace you've never been before.
سالي يكبار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي

love is like the air we breathe
it may not always be seen
but it is always felt and used and we will die without it
عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان
خواهیم مرد

I asked god for all things that i might enjoy life
God said : I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام

عشق همانند جنگ است اغاز کردنش اسان و پایان دادنش دشوار است
Love is like a war, easy begining and difficult ending

خدایا گر تو درد عاشقی می کشیدی ؛
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی؛تو هم چون من به مرگ آرزوها می رسیدی ؛
پشیمون می شدی از این که عشق رو آفریدی
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود . زندگی را تماشا می کرد .
رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند .
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند .
او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود .
.............
برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید ...
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را
انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود .
........
برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت.
در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت:
حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از
اینجا ببرم
..........
برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید ...